یادگاری از سعید طاهری
یک ویدیو که چند تا از عکس های اون مرحوم رو شامل میشه .. و یاد روز های قشنگه که کنار این عزیز هستش در یوتیوب میتونید ببینید
از مراسم تشیع جنازه پهلوان سعید طاهری برمیگردم .. همه آمده بودند .. از رضا زارعی ، عباس محمدی ، فرامرز نصیری تا شعاعی یا کاشفی .. خلاصه همه بودند خیلی ها رو نمیشناختیم .. لحظات بدی در قطعه قهرمانان و نام آوران بهشت زهرا سپیری شد …..
مراسم ختم آن مرحوم سه شنبه در مسجد الجواد هفت تیر ساعت ۱۸:۳۰
چند عکس از مراسم تشیع سعید طاهری از رضا آموزگار bahman88
زمستان می رود …………………….
با غم و اندوه می رود
این آسمان دوباره پر از زاغ می شود
قلبـــــــــــــــم زداغ شما داغ می شود
چشمم به قاب عکس تان زنجیر می شود
باز این هوا به یاد تان دلگیر می شود
در باغ و دشت و کــــــــــــــــــــــــــــــوه
یــــــــــــــــــاد و خاطره شما رابرایم آرد یاد
ما خسته نا امیـــــــــد پریشان و بی رمق
بغض مان میان سینه نفس گیر می شود
از یاد نمی روید ای دوستــــــــــــــان
هر چند زندگی زیر و رو می شود.
یادشان گرامی و روحشان شاد
بهمن ۸۸
حماسه خاموش ….
حسین عظیمی: پس یک نفر کمبود گروه شما در آغاز حرکت چه میشود؟ رسول نقوی که عازم دماوند است تیم شما هم شامل: بویه، سعید طاهری، سعید حمیدی، احمدرضا بابایی و مهدی جباری، ۵ نفره است.
یکی گفت: با رویا روزبهانی صحبت میکنیم که جای آن یک نفر را هم پر کند.
به رویا نگاه کردم، چشمهایش تهی بود و به فضای مقابلش خیره شده بود، آیا نگاهش به دیواره بود که سعید داشت سر طناب میرفت؟ همه نگران ابرهای مهاجمی بودند که به سرعت از ناحیه گردهی آلمانها پیش میتاختدند و بادی که از یک ساعت قبل تندتر شده بود. آیا او هم در همین فکر بود که اگر قبل از وقوع طوفان به طاقچه قمقمه نرسند و فرصت نصب چادر دیواره را نیابند…؟!
رویا با التماس ناله کرد، پس امشب چه میشود؟ یعنی امشب هیچی؟ اینطوری که آنها تا صبح یخ میزنند. به خدا من خودم به تنهایی میتوانستم بقیه را از زیر برف بیرون بیاورم. لعنت به من! باید هماجا میماندم و تسلیم نظر دیگران نمیشدم بعد فریادی ضجه مانند زد: آخه تا فردا که سعید یخ میزنه و بلافاصله با آرامش عجیبی اضافه کرد. البته او خیلی قوی و شجاع است، او مقاومت میکند فقط میترسم وقتیکه ببیند تنها مانده روحیهاش را از دست بدهد کاش همانجا میماندم و با آنها حرف میزدم.
- مگر آنها صدای تو را میشنوند؟
رویا: ما که هنگام عملیات نجات صدای آنها را میشنیدیم، پس احتمالاً آنها هم صدای ما را میشنوند و اگر از حضور ما مطمئن شوند و با آنها صحبت کنیم در مقابل سرما مقاومت میکنند.
- حتماً آنهایی که شما نجات دادید در سطح بودند.
رویا، با دستش ارتفاعی را نشان داد که بیشتر از یک متر بود و گفت: این قدر برف برداشیم تا به سر آنها رسیدیم و حدود ساعت ۶ بعدازظهر بود که نفر چهارم را زنده از زیر بهمن بیرون کشیدیم، یعنی بیشتر از ۲ ساعت از بهمن دوم گذشته بود.
دیگر چیزی نگفتم و او هم ساکت شد، ظاهراً انرژی که جمع کرده بود به پایان رسیده بود. ساعت را نگاه کردم، یک بامداد بود بیش از ۷ ساعت از وقوع اولین بهمن گذشته بود و فکر کردم او ساعتها با چند نفر از تیم فرشاد خلیلی در نجات سایرین چه ساعات هولناکی را گذرانده است. یادم آمد که هر وقت از پایگاه هلال احمر گردنه قوچک با تلفن او صحبت کرده بودم و اطلاعات خواسته بودم خیلی کوتاه و سریع گفته بود: فقط خودتان را برسانید، اینقدر زنگ نزنید. تو را به خدا فقط خودتان را برسانید هیچکسی به کمک ما نیامده، هیچکس، مگر من با چند نفر کارآموز وحشت زده چه میتوانم بکنم و میگریست.
نوید چیذری گفت: احتمال دارد من و امیر گودرزی در راه سرچال برفکوبی زیادی داشته باشیم. به نظرم اگر سه نفره باشیم بهتر است. چون حرکت ما مصادف با تعطیلات ۲۲ بهمن است، به راحتی میتوانیم یک نیروی خوب دیگر را به کمک بگیریم، ولی مشکل اصلی سر تیم سوم است، که قرار است از تاریخ ۲۶ بهمن جایگزین ما شود.
نگاهی به سعید طاهری انداختم. کمتر سخن میگوید از آن « مرد عملهای کم حرف» است. استواری و صلابت چهره و نگاهش با آن گونههای برجسته استخوانی او را قدری خشن نشان میدهد ولی کمی که بیشتر مینگری صمیمت و بیریایی را در نگاهش مییابی که گاهی با یک لبخند کوتاه کج به دل مینشیند. او در گفتار و رفتارش به هیچوجه اهل غلو و تظاهر نبود، فریاد نمیزد، بیخودی هیجانزده نمیشد و از همه مهمتر خودش را تحمیل نمیکرد ولی روح بزرگش فضا را پر میکرد و دیگران را از آرامش بیکرانش سیراب میکرد.
خیالت همیشه از بابت او راحت بود، هرجای برنامه که دچار نقص و مشکل میشد از طرف او جای نگرانی وجود نداشت.
بویه گفت: نهایتاً اگر تیم سوم با تأخیر هم حرکت کند وقتی که ما پس از صعود دیواره از سمت خرسان به پایین میآییم تیم سعید حمیدی و احمدرضا، کمپ علمچال را ترک کرده و جهت حمایت از ما به سمت یخچال غربی حرکت میکنند.
به چشمهای سیما و سیمین نگاه کردم، خدایا این همان چشمها و گونههاست! فقط چشمهای سیمین خالی بود یعنی چشمهای سعید هم همینطوریاست؟! وقتی که خواهرانش نجیبانه و بیهیاهو، ریزریز میگریستند، چنانکه گویا مراقب بودند موجب ناراحتی اسکیبازان و میهمانان هتل دیزین نشوند. سیمین میگفت« سعید تو که شجاع بودی» و سیما میگفت« مگر میشود؟ سعید قرار است که فردا دوباره به علمکوه برود او قرار است که دیواره را صعود کند. » دقایقی قبل از ورود آنها سهند عقدایی صدای بیسیم را بلند کرده بود تا بیسیم بار سنگین اعلام خبر مصیبت را به جای او بردارد:
جنازه اکبر کشاورز بیرون آورده شد. جنازه حمید کاظم زاده، جنازه علیاکبر ابراهیمزاده …
- خدایا، خدای من آیا ممکن است امروز یکی از معجزههایت را ببینم؟
جنازه نادیا آنجفی شناسایی شد. جنازه سعید طاهری از گروه همت شمیران شناسایی شد.
مردی به سیمین نزدیک شد. چرا فریاد نمیزنی؟ نترس فریاد بزن. و او نعره زد: سعیــــد… همه چیزشان مثل هم است، چشمها، گونهها و نجابتشان.
یکی از بچهها گفت که آخر چرا اینجا و اینگونه از دست رفت. این چه سرنوشتی بود؟ کاش دکتر مساعدیان فشار نمیآورد که آنها از علمکوه برگردند. کاش در همان هوای خراب مانده بودند و اگر تقدیر این بود که نماند، روی دیواره با افتخار در راه آرزوی بزرگ و باشکوهش میرفت.
حسن آقا جواهرپور وقتی تسلیت میگفت اضافه کرد: یکی از کوهنوردان ممتاز کشورمان بود. من به او گفته بودم: سعید تو از لحاظ فنی، قدرت بدنی و جسارت عالی هستی. فقط باید فکر و ذهنت هم به همان درجه باشد، در اینصورت بزرگترین کارها را انجام خواهی داد.
به راستی چرا؟ سعید، مگر تو نمیدانستی که موقع عملیات امداد خطر بهمن وجود دارد، چرا فکرت را به کار نینداختی؟
تو که برای تفریح و اسکی به آنجا رفته بودی و قرار بود دو روز بعد برای مهمترین برنامه زندگی خودت و گروهت به کلاردشت بروی و هیچیک از افراد بهمنزده را نمیشناختی. آیا یک لحظه به فکرت نرسید که تو مانند فرشاد خلیلی هیچ مسئولیتی در قبال تیم کارآموز بهمنزده نداری؟ آیا خجالتکشیدی مانند آن همه اسکیباز که در کناری ایستاده بودند بایستی و عاقلانه تماشا کنی تا تیمهای امداد برسند؟
سعید: رویا تو برو پشت آن کپهی بهمنی، خطر سقوط بهمن در این نقطه خیلی زیاده.
رویا: پس خودت چی؟
سعید: بالاخره یک نفر باید اینجا کمک کند. اسکیبازان و مبتدیان که ترسیدهاند…
رویا برگشت و به آن طرف کپهی بهمنی رفت. فرشاد و سعید و دیگران دو نفر را سالم از زیر بهمن درآورده بودند ولی هرچه سونداژ میکردند دختری را که زیر بهمن مانده بود نمییافتند. نیمساعتی بود که مشغول عملیات بودند. دقیقهای از بازگشت رویا به سمت خودرو نگذشته بود که غرش مهیبی را شنید. سراسیمه بازگشت و کسی را ندید نه فرشاد و نه دیگران، بازماندگان وحشتزده بر جای خود خشکشان زده بود، رویا متوجه نبود که سعید هم نیست- آخر سعید که کارهای نبود عضو تیم آنها هم نبود و فقط برای کمک رفته بود- فریاد زد بیلها را بردارید تا کمک کنیم. میل سونداژ را بیاورید. پس سعید کو؟ باورش نمیشد، سعید هم نبود تا شب بیل میزد و میگریست. حالا ساعت ۸ شب بود و تنها مانده بود، همه رفته بودند و قبل از آن چهار نفر از جمله فرشاد را بیرون آورده بودند که دوتایشان زنده بودند. تنها بیرجندی که یک بار توسط فرشاد و سعید از زیر بهمن نجات یافته بودند و به طرز معجزهآسایی از بهمن دوم هم جان سالم به در برده بود، نزد او آمد و گفت که اگر تو نروی من هم میمانم ولی آن را بیفایده دانست ولی رویا ایمان داشت که سعید زنده است. آخر این برنامهی سعید نبود و اگر مرگی برای او رقم خورده بود روی دیواره علمکوه بود نه در جادهی دیزین.
بگو ببینم سعید، آیا افتخاری را که میخواستی پیدا کردی؟ آن شکوه و بزرگی که در رویارویی دلیرانه با مرگ جستجو میکردی یافتی؟ همهی کوهنوردان بزرگ آرزوی انجام کاری سترگ را دارند. آنها عظمت کارشان را با یک چیز محک میزنند و آن گرانبهاترین محک دنیا یعنی هستی خودشان است. بگو ببینم سعید، کدام یک شکوهمندتر و والاتر است؟ صعود زمستانی دیواره علم کوه یا نجات جان کوهنوردان نا شناخته؟ آخر بگو تا بدانم کدم قله رفیعتر است؟ قلهی زیبا و پرابهت علمکوه یا قله شرف و پاکی و انسانیت؟
بگو تا بدانم! شهید چه شکلی دارد؟ ایثار چه رنگی است؟ آیا هنگام مرگ با شکوهت هم نترسیدی؟
امیرگودرزی گفت: من بر سر همه جنازهها بودم، سعید در عمق ۷- ۶ متری بود، گوشه کفشش زیر چرخ لودر گیرد کرده بود و به آرامی آرامیده بود. در چهرهاش تشویش و وحشتی نبود. بازرس ویژه دوربینی را که سعید به پیشانیاش بسته بود تا از وقایع فیلم بگیرد- همان دوربینی که از فرانسه برای فیلمبرداری از صعود دیواره علمکوه تهیه شده بود- را ضبط کرد و گفت فیلمهای آن برای ما خیلی مهم است و حقایق زیادی را نشان خواهد داد!
رویا میگفت: هیچوقت نباید آن فیلم وحشتناک را دید. چه کسی را یارای آن است که آخرین لحظات او را در زیر خروارها برف تماشا کند و خاموشی حماسهی سعید را نظاره کند؟
نمیتوانم ببینمش!
نه نمیتوانم ببینمش!
اینک جدال ناخنهای شکسته و یخ…
نه نمیخواهم ببینمش!
و خس خس گلوی فشرده در چنگال سپیدی…
نمیخواهم ببینمش!
و رویای پرواز بر ستیغ علمکوه، تو خود راه را میدانی…
پرواز کن
برو
آزاد شو
موضوعات: اخبار سایت, اخبار مرتبط با کوهنوردی | تاریخ: ۱۸ بهمن ۸۸
سعید دوست خوبی بود . خدا رحمتش کنه
اینارو دیدی؟
http://alamchal.blogfa.com/post-111.aspx
http://alamchal.blogfa.com/post-112.aspx